غزل(نشستم کنج تنهایی):
نشستم کنج تنهایی نکاهم کن کمی گاهی
غریب افتاده درکنجی شبیه یک پرگاهی
منم بایک بغل اندوه ودردبی سرانجامی
ویک دل اندران پیچیده یک کوه پرازاهی
بریده پای احساسم شکسته بال پروازم
گسسته دامن صبرم دل مجنون گمراهی
نه ازکس شکوه میدارم نه ازخودناله ای باری
نه برلب مانده لبخندی نه بردل مانده بس راهی
به بخت خودبه فریادکه ببریدست امان ازمن
نه دلرامانده دلخواهی نه ماراکس هواخواهی
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات